X
تبلیغات
آبـــیــــــــــــز هـســتـم

آبـــیــــــــــــز هـســتـم

دست نوشته هایی از من

معذرت خواهی بابت همه چی

سلام

امروز بعدیه عالمه مشکلات وسختی تونستم به اینترنت دسترسی پیداکنم.ووبلاگ روبه روز کنم

اومدم ازهمه بخاطرغیبت طولانی معذرت خواهی کنم....

داستان پایین رو تقدیم کنم به عشق خودم...

                                                                       

                                                                                                       باتشکر مدیریت وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:49  توسط اشک دل   | 

داستان کوتاه عاشقانه

بعضي موقع ها وقتي يكي رو خيلي دوست داري و مي دوني اون عاشقته ديگه كاري به كارش نداري چون مطمئني ماله توست پس شروع مي كني به انجام دادن كارهاي ديگه اي كه داري تا وقتي مي خواي بري به ديدنش مشغله ذهني ديگه اي نداشته باشي

 برات چند روزي مي گذره........

 تو غافلي از اينكه هر روز براي عاشق چند ساله....

بلاخره برات وقتش مي شه مي ري يك شاخه گل سرخ مي خري مي ري به ديدنش

 بهش زنگ مي زني كسي گوشي رو برنمي داره، پيغام مي زاري كسي جواب نمي ده.

 از دوستات مي خواي ازش برات خبر بيارن همه مي دونن كه چقدر دوسش داري ولي هيچ كس قبول نمي كنه برات ازش خبر بگيره.....

 بلاخره مي ري در خونشون دنبالش.....

چه كوچه قشنگي انگار سر كوچه رو هم چراغوني كردن.....

 چقدر در خونشون شلوغه ...........

زياد برات مهم نيست با خودت مي گي شايد عروسيه پسر همسايشونه......

 جلوتر مي ري مي بيني شلوغي در خونه اوناست.....

يك عده دارن مي رن داخل خونه اونا.....

 به به چه بوي خوبه غذايي.....

 انگار تو حياطشون دارن غذا درست مي كنن....

 حتما نظريه خدا قبول كنه....

منم نظر مي كنم اگه بهش برسم هر سال با هم نظري بپزيم بين همسايه هامون تقسيم كنيم....

اي خدا اگه بشه چي ميشه ....

خيلي شلوغه حتما اونم كار داره بهتره منم برم يك وقت ديگه بيام.....

فرمان ماشين رو مي پيچوني كه دور بزني....

يكدفعه احساس مي كني اسمشو مي بيني....

با خودت مي گي حتما بازم تو خيالت اسمشو ديدي....

دوباره اون جا رو نگاه مي كني....

آره انگار اسمه خودشه....

اشتباه نكردي...

اسمه خودشه...

ولي چرا اسمه قشنگشو نوشتن اونجا....

اون بالا....

اين جوري كه همه اسمشو ياد مي گيرن....

دوست ندارم غريبه ها اسمشو بدونن ...

چرا روي يك پارچه مشكي اسمشو نوشتن .....  

دوباره چشمت مي افته به آدمايي كه دارن مي رن تو خونه ي اونا....

چرا مشكي پوشيدن....

اون برادرشه كه اونجا وايستاده....

چرا داره گريه مي كنه....

چرا مهموناشون دسته گلهاي سفيد دارن.....

يك نگاه به چراغوني سر گوچه مي كني ....

خداي من ...

اين كه چراغوني نيست....

اين يك حجله هستش .....

دو تا پيرمرد دارن با هم مي گن انگار سكته كرده جوون بيچاره.....

اي خدا مگه ميشه من فقط چهار روز ازش دور بودم....

اون جوون بود.....

 سالم بود....

يادت مي ياد كه گفته بود قلبش نمي تونه يك روز رو هم بي تو سر كنه.....

اون روز فكر كرده بودي با اين حرفش مي خواد بيشتر دلتو بدست بياره.....

ولي اون راست مي گفت....

اون روز، روزه سومي بود كه اون ديگه تو اين دنيا پيشت نبود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:46  توسط اشک دل   | 

یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
 یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
 یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
 می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
 یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
 اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
 بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
 انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
 یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
 اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
 یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
 اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
 یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
 یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
 یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
 یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
 یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
 یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
 یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
 یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
 یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
 تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
 یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
 یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
 یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
 یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
 یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
 یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
 یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
 یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
 یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
 دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
 عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
 یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
 هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
 یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
 می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
 بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
 یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
 پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
 یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
 راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
 ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
 یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
 این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
 خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
 همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
 آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
 با نمی شه ، با نمی خوام ،‌با نشد ، با نداره
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:38  توسط اشک دل   | 

بمان بامن که من بی تو صدایی خسته در بادم...!!!

همه میگن یه چند ماهی گذشته، میگن شاید من و ول کرده باشی
هنوز چشم انتظار ماه بعدم، گمونم راهت و گم کرده باشی
تو گفتی قبل یک ماه بر می گردی، خوب انصافت کجاست چشم انتظارم
شمردم روز هارو خیلی گذشته، اگر بی من خوشی حرفی ندارم
توقع از کسی دیگه ندارم، تو گفتی دلت می سوزه رفتی
تو گفتی بر می گردی قبل یک ماه، ولی یک ماه و ششصد روزه رفتی
غم دوریت من و بی آشیون کرد، حالا به زیر بارون خیس آبم
نیا سراغ من، بده ببینی، که شب ها روی کارتون ها می خوابم!

بهم نشونه ای بده عزیزم، غم دوریت داره میده عذابم
به این هم راضی ام اگر بزاری فقط یک شب تو کوچه اتون بخوابم
تموم زندگیم چشم و نظر خورد، زمین خوردم مگه ربطی به من داشت
اگه به قول تو من بچه بودم، مگه بی معرفت بچه زدن داشت؟

منی که بال و پر بودم برات و، حالا یه بی پناه کوچه گردم
بیا دست من و بگیر بلند شم، یه عمر جمع و جورت کردم، نکردم؟
ای کاش بارون بیاد، دلواپسم شی، آخه واسه تو هیچ فرقی نداره
ولی جا خواب من خیس میشه وقتی، بارون وقتی توی خیابون ها می باره
میون آسمون به این بزرگی، ای کاش ستاره ی من می درخشید
اگه پاییز سرآورد، فکرت از سر، واست افت داره، می دونم ببخشید

بیا برگرد، شاید مثل قدیم ها... بشه توی دلت یک ذره جا شم..
می ترسم وقتی برگردی که دیگه
به کارتن خوابی عادت کرده باشم

__________________
داری میری اشکامو من به زیر پاهات میریزم ... منو ببخش بعدا برو خدانگهدار عزیزم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 16:19  توسط اشک دل   | 

تقدیم به مادرگلم.وتمام مادران دنیا

 

کارت پستال روز مادر (Persian)

مادر، تو کتاب نامکتوب مرارت هایی، تو دیوان محبت هایی، تو ناب ترین واژه شعر خلوصی؛ تو بلندترین داستانِ حماسیِ ایثاری. ای قصیده بلند عشق؛ ای عاشقانه ترین غزل؛ ای مثنوی رنج ها؛ تو بیت الغزل از خودگذشتگی هستی؛ تو قافیه احساس قلب منی؛ تو منظومه بلند فضیلت هایی تو بهترین بیت رباعی محبتی.
مادر، شعر وجود تو را، واژه واژه می نوشم و رعناترین غزال غزل هایم را به سویت روانه می کنم. دو بیتی های احساسم را همراه با شادمانه ترین ترانه فصل های زندگی ام، نثار دل بهاری ات می کنم. ای بهترین شعر زندگی، روزت مبارک باد.مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری.
من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند. خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 15:48  توسط اشک دل   | 

دوستت دارم..تقدیم به او

گفتم دوستت دارم...                                       

نگاهی به من کرد و گفت چن تا؟                  

دستاموبالا آوردم وتمام انگشت هامونشونش دادم           

اما اون به کف دستام نگاه کرد که خالی بود...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:26  توسط اشک دل   | 

زندگی چیست؟؟؟؟؟؟؟

زنـدگـی را بـرده بودم بـا خودم * تا بشویم دست و رویش را * که خوشحالش کنم * عمق استخر وفا
زنـدگـی لـج کـرده بـود * کـودکـانـه می‌گـریخت * مـن بـه دنبالش شـدم * حوصـله سر رفـت و ریخـت
دسـت‌هـای زنـدگــی * پـر شــد از انـبــوه غــم * مـن نـرفـتـم ســوی او * او شکسـت در پیـچ و خــم
مهــربـان شـد ایــن دلــم * سوخـت از غــم‌‌هـای او * مـن دویـدم سـوی او * دسـت مـن در دست او
زنـدگــی یــک خنـده کــرد * ســر بـه زیـر و بـا وقـار * گفـت: ای عـاشـق بـرو! * مـن نـدارم با تو کـار!
حـــرف‌هـــای زنـــدگـــی * گــرم بـــود و آشــنـا * گـفـت: مـن اهــل دلــم * حــل شـــده‌ام در صــفــا
چشـم‌هـای زنــدگــی* خیـره بـود در کـار عشـق * گفتـم: امـا مـن چـرا؟ * خـم شـدم از بار عـشـق!
زنــدگــی حــرفـی نـــزد * شـانــه‌ای بـالا کـشـیـد * زیــر لـب آهـسـتـه گـفـت: * آب را دریــا چـشیــد
مــن نــشـسـتم پـیـش او * دســت مــن در مــوی او * گفتـم: امـا مـن چــرا؟ * ره نــدارم ســـوی او!
زنــدگـی جـا خـورد و گـفـت: * من پــرم از عـاشـقـی * مـن خــودم هـم مـانـده‌ام * در غـم دلـداگـی!
زنـــدگــی از جـــا پــریــد * دسـت‌‌هـا را در هــوا * گـفـت: مـن بـایـد بـــرم * پـس تــو هـم بـا مـن بـیـا
گفتـم: آخـر تـا کجـا؟ * گفـت: آن جـا را ببیـن * مـی‌رویـم تـا روشـنی * دوسـت هسـتیـم بـعـد از ایـن
دســـت‌هــایـم را گـرفــت * گـفــت: بـا هــم مـی‌رویـــم * درس اول آشـتــی * قـهـــر را رد کــرده‌ایــم
درس دوم مـعــرفــت * یـک مــداد آمـاده کــن * تـا کــه ســرمشـقـت دهــم * بودنـت را ســاده کــن
درس بعـدی را نگفت‌*‌دست بـر چشمش گذاشت‌*‌گفت: آن کـس برده که*پا به نفـس خود گذاشت
درس‌هـا را یـک بـه یـک * مـی‌شـمـرد و مـی‌ســرود * ضـربـه‌هـای قلـب مـن * در صدایش خفتـه بـود
حـرف‌هایـش شـد تـمـام * خستـه شـد از گفتگو * لب به خاموشـی گرفت * رفـت سراغ شـستشـو
گـفـت : از عـمــق وفــا * مــن نــدارم وحـشـتی * ایـن تــویــی بـا طاقتـت * تـا هـمـیـن جــا نـشکنـی
ایـن نـگـفـتــه شیـرجـــه زد * سـطــح آب شــد دایــــره * دایـره‌هـا تــو بــه تــو * شـد شبـیـه خـاطـره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:5  توسط اشک دل   | 

کی مثل من دوست داره؟؟؟؟؟

بهت نمی گم دوستت دارم.قسم می خورم دوستت دارم

بهت نمی گم هرچی می خوای بهت میدم.چون همه چیز من تویی.. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:4  توسط اشک دل   | 

درد دل با خدا

گاهی که دلم از این وآن و زمین می گیره                                   

نگاهم رابه سوی تو و آسمان می گیرم                                          

وآنقدر با تو درددل  می کنم تا کم کم                                           

چشمم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند                                          

وپس از اون که قلبم سبک می شود                                             

تو می آیی وتمام فضای دلم را پر می کنی                                        

آن وقت دیگر آرام می شوم و احساس میکنم                                      

که هیچ چیز نمی تونه منو از پای در بیاره                                         

خدایا دمت گرم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:57  توسط اشک دل   | 

بی توطوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

توچه ‌سان می‌گذری غافل ازاندوه درونم؟

بی من ازکوچه گذرکردی ورفتی

بی من ازشهرسفرکردی ورفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تولغزیدنگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من درهمه شهرغریبم

بی تو، کس نشنودازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگرازمرغک پربسته نوائی

توهمه بود ونبودی

توهمه شعروسرودی

چه گریزی زبرمن

که زکوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:22  توسط اشک دل   | 

عشق

تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه

چه دربند و اسیر افکار سیاه ....

تقدیم به همه ...

چه آنهائی که می دانند،چه آنهائی که نمی دانند ...

آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم

من به زنِ وجودم افتخار می کنم

دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم

تصمیم می گیرم و بالا می روم.

من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.

من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !

من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم

قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و

آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،

مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...

حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،

اشک می ریزم! من عشق می ورزم......من می اندیشم...

من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،

فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...

حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب

در ذهن داری مغایر باشد.

زن من یک موجود مقدس است؛

نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی

تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.

نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛

به هرکه بخواهد، هر جا
 
 زن من یک موجود آزاد است.

اما به هرزه نمی رود.

نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛

به احترام ارزش و شأن خودش.

با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،

حتی به جهنم!

زن من یک موجود مستقل است.

نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،

نه صندلی که رویش خستگی در کند

و نه نردبان که از آن بالا برود.

زن من به دنبال یک همسفر است،

یک همراه، شانه به شانه.

گاه من تکیه گاه باشم گاه او.

گاه من نردبان باشم ،

گاه او.

مهر بورزد و مهر دریافت کند.

زن من کارگر بی مزد خانه نیست

که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد

و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛

که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.

روزهابشوید و بساید

و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ

زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!

در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،

لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛

اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛

ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه

که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،

در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.

نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.

گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند

اما از حرکت باز نمیایستد.

دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

من یک زنم ...

نه جنس دوم...

نه یک موجود تابع...

نه یک ضعیفه ...

نه یک تابلوی نقاشی شده،

نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،

نه یک دستگاه جوجه کشی.

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،

بی آنکه دیگری را بیازارم...

فرای تمام تصورات کور،

هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،

بی تفاوت و بی احساس باشم،

بی ادب و شنیع باشم،

بی مبالات و کثیف باشم.

اگر نبوده ام و نیستم ،

نخواسته ام و نمی خواهم.
 آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

احترام می خواهد و احترام می کند.
 
من به زن وجودم افتخار می کنم،

هر روز و هر لحظه ...

من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم

و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند

و تحسین می کنند

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

احترام می خواهد و احترام می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:20  توسط اشک دل   | 

میدونم حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟/

میدونم حالت خوبه_خیلی روبه راهی                    

میدونم بی دقدقه و فکری ودلشوره داری               

روزهاروسپری میکنی وشدی بیخیال ما               

میگی امثال من دورو ورت زیاده ها                   

کاش همون اول این دل ساده ازت خسته میشد              

که حالانتونی توروم بگیری دست پیش رو               

به هردری که رو میزدم روبهم بسته میشد            

چقددلم به دست توشکسته میشد                    

خوش به حالت چقد دلت قرص و صدمه نمی زنه بهت قصه         

بغض من باعث میشه نیش تو باز بشه

تودوست داری که یکی دیگه پیش توباشه

یکی که تو زندگیت مثل یه پادو باشه

یکی که فکرتوهمش پیش کادوهاشه

یکی که هر کنه و بهت سرویس بده

مهم نیست که فقط باتو باشه 

بدیهات،خوبیهات وازیادم برد

چه شب هایی که ازدوریت سخت خوابم برد

کارهای زشتت آبروموجلوعالم برد

چه ضربه هایی ازتواین دل سادم خورد

فکرتوهم یه ذره دل تنگم بودکاشکی

تویی که ادعامیکردی منودوست داری

توکه می گفتی قلبت بی من میشه پاره

توکه می مردی واسه من بی اشاره

حالا خیلی سخته که تورو خودم بهم بگی طاقت

دیدنمونداری بی من زندگیت راحته

میدونم اینقده سرت شلوغه

بعدیکی دو ماه اگه الان بهت زنگ بزنم جا بله میگی شما

یعنی اون یارو اینقده بدرد بخوره

که باعث شده حال تو ازمن بهم بخوره

ازمنی که همه جوری باتو بودم

من که بدور از حاشیه باتوبودم

کاش هیچوقتتوزندگیم این مسیرونداشتم

من بدبخت که جزتوهیچ کسی رونداشتم

من تورو نگه داشتم از دشمنات

یه آدم ساختم از یه انگشت نما

من عاشق تو بودم _دقیقا برعکس تو

جای تورو پرکنه چه آدم دیگه ای

من تورو میخام_که توهم تو یه عالم دیگه ای

تو یه آدم دیگه ای توزندگیت هست

توزندگیت من چه نقشی داشتم

دیگه نمی خوام الکی سختگیری کنم

ولی توهم مث بقیه وقت گیری

دم از عشق میزنی ومیگی دوستش داری

وقتی با اونی به کس دیگه نخ میدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:15  توسط اشک دل   | 

تقدیم به تمام شما دوستان

عیدی من یادت نره،بوسه من یادت نره                         

گل واسه من یادت نره،عیدی من یادت نره                      

سوگل هفت سین دلم سبزه،سیب و سمنو  

جمع همه جمع،وبازم بگو که کم داری منو                    

امسال یه سال محشرٍ،باتوفقط فقط خوش میگذره                

فدای اون چشات بشم،عیدی من یادت نره                   

الهی که سال جدید،سال خوشی باشه برات               

الهی امسال برسی به همه آرزوهات                 

عیدی من یادت نره                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:6  توسط اشک دل   | 

عشق یعنی یک تمنا،یک نیاز

یه روز اومدی مثل موج دریا                                      

بوی پیرهنت مثل خواب و رویا        

سایه های ما روشن های ساحل                                      

پابه پا،بی صدا غرق تمنا                       

یه روزاومدی توسکوت سردم                                     

سربه راه شداین دل دوره گردم                  

حالاچی شده که میخوای جداشی                                     

چی شده تو بگو من چه کردم                 

حالا باز منونسیم،موج دریا                                              

می مونیم بدون توغریب و تنها                       

بخدابی تویه صدف شکسته ام                                            

به خدا                                          

دوباره توبادموهاتورهاکن                                               

منوراهی شب قصه ها کن                         

هنوزعاشقتم مثل اون قدیما                                       

دوباره زیرلب اسم مو صداکن                   

اشکموپاک کن ازگونه من                                  

سربزار روی شونه ی من                   

منوسیاه کن بادروغ تازه                                

بگوکه می گیری بهونه من                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:4  توسط اشک دل   | 

یه عشق

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:11  توسط اشک دل   | 

آورده اند.......

روزی حضرت سلیمان موچه ای را دید که ذره ،ذره از تلی خاکی بر می دارد

وبه سوی دیگر می برد.                                                       

حضرت پرسید:این چه کاری است می کنی ؟                                 

مورچه گفت:محبوبم گفته است تااین تل خاک را از راه من بر نگیری،

مرانخواهی دید.                                                            

حضرت سلیمان گفت:آخرچگونه؟                                         

توبااین پیکر نحیف از عهده این شرط برنخواهی آمد.                     

مورچه گفت:چه باک،مهم این است که من شرط محبوبم را قبول کنم و در

کتاب عشق تنها یک مدعی درغگو نباشم!!!                               
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 21:56  توسط اشک دل   | 

چی به روز من آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟

چی به روز من آوردی__که داره اشکام می باره                  

توکه هیچی نمی دونه ازمن وازسرنوشتم                                             

میدونم اصلا نخوندی نامه هایی که نوشتم                   

باچه شوقی عاشقونه چشم به راه تو نشستم                                          

باتوهیچی کم نداشتم،بی توبدجوری شکستم                   

میدونم هرجاکه باشم واسه توفرقی نداره                                             

چی به روز من آوردی که داره اشکام می باره                        

کاش میشد بازم می موندی،عشق و یاد من میدادی                                   

من از اول میدونستم که تو ازسرمن زیادی                    

توی خاطرم می مونه که تورفتی بی بهونه                                            

به خدا ناله شبهام خون بهای عشقمونه                        

سرتو بالا بگیر بگو که عاشقم نبودی                                               

من برات بازیچه بودم،توبگوبرام چی بودی
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 16:33  توسط اشک دل   | 

بهم میگن :دوستت نداره...

بهم میگن ساده نباش دوستت نداره                                 

میگن دست تو دست غریبه ها می زاره      

بهم میگن که تو منو بازیچه کردی                                

بهم میگن یه روز میری و برنمی گردی          

نمی دونن عشق منی،غرورمو نمی شکنی                      

آسمونم زمین بیاد،بدون فقط مال منی                        

بگو تو همم دوستم داری،مرهم رو زخمام میزاری              

نزار از دوریت بمیرم،نگو که تنهام میزاری                   

بگو که سردی با همه،دوستم داری یه عالمه               

نزار بگن بازیچتم،بزار بگن دوستم داری                

نزار که عشق من و تورنگ جدایی بگیره               

نمی زارم یه بی وفا عشقمواز من بگیره                

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:20  توسط اشک دل   | 

دلتنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:4  توسط اشک دل   | 

تقدیم به او....

 

بهترین ترانه رو من ازچشمای تومی سازم                                                       

توقمارزندگیمون تونباشی من می بازم                        

اگه باشی درکنارم باتومن مالک دنیام                                                             

بی خیال غربت وغم ،بی خیال نورفردا                             

دوست دارم،دوست دارم،توی دنیا تورو دارم                                       

مثل آسمون که تنها امیدش چندتا ستاره است                                                      

دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوباره است                   

ازسرانگشت تو یعنی،قصه خوب نوازش                                                         

هرنگاه عاشق تو،غزل آبی خواهش                                   

جاده های مهربونی،میگذره ازتو نگاهت                                                           

روشنه شبای تارم،بی خیال روی ماهت                      

دوستت دارم ای امید شبهای تارم"                                   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 21:41  توسط اشک دل   |